مولوىِ بيابان لوت

مولوى خودش يك مقصد گردشگرى بود، يك ميراث ديدنى، به ارزش يك بناى تاريخى.
نه که مولوی عظمتی داشت و ابهتی؛ نه که خاموش بود و سر در گریبان ذکر. نه قدسیتی داشت  و نه کلام مطنطنی. نه اندرونی‌ای داشت نه بیرونی‌ای.
نمى‌توانست خوب راه برود اما چون بزِ سیستان، دورِ ظرف پایه‌دار، عکس‌های ثابت زندگی را به فیلمی امروزی بدل می‌کرد.
ساده و بی‌تکلف، صمیمی، بی‌هیچ شن و ماسه‌ای در روح و روانش، مبلغ و نگهبانِ بی‌شمار‌ریگ‌های بیابانی بود که کرانه نداشت.
اتاق مهمان‌هایش در عین سادگی پر از متکاهای سوزن‌دوزی بود؛ آویزهای سکه‌دوزی روی دیوارها و میز بزرگِ تعجب‌برانگیزی از فوتبال‌دستی و فوم‌های آبی‌رنگ سالن ورزشی. در حیاط هم بساط تنیس روی میز. 
گفتم مولوی! ورزشکار هم هستید و جواب متبسم او که نه اینها مال ورزشگاه روستاست و چون هنوز آماده نشده به خانه آوردم،
در راه گفته بودند که این روستا، روستا نشد تا اینکه خشکسالی از بیست‌سال پیش، خوراک گله‌های شتر را سوزاند. عشایرِ گله‌دار، نفر‌نفر، شتر و بچه‌های شترها را مرده یافتند. کاروان قبایل بیکار شدند، مولوی همه را آورد در این روستای نوساز، در طرفینِ خیابان‌های ردیف و پهن و تمیز، خانه‌های محکم ساخت و فاصلهٔ خانه و خیابان را درخت کاشت.  ندیده بودم تا به حال درختی را، در روستایی،  در فنس مکعب و منظمی محصور کنند تا بزغاله‌های ده، به عادتِ بُز پریده‌به‌درختِِ  شهر سوخته، به برگ نازک نهال، دندان نکشند.

مولوی تعریف کرد که اینهمه عشیرهٔ بیکار‌شدهٔ شتر‌مُرده، چطور در این روستای تمیز نشستند و نان از کجا آوردند؟ «چند سال پیش، چند مهندس آمدند و در خانهٔ من چند‌هفته ماندند. از من خواسته بودند به هیچکس چیزی نگویم بعد از چند‌ماه، از مقام‌های بالاتر هم آمدند و یکی‌ دو روز ماندند و باز بعد از یه مدت، فهمیدیم معدن مس کشف شده، حالا ۳۰۰ نفر، در معدن کار می‌کنند.»با حقوق وزارت کار و بیمه، با سرویس رفت و برگشت.

مولوی جوری از بیابان لوت می‌گفت گویی کلیددار شهری جهانی است، شهری امن. این‌قدر از امنیت آن گفت که از شدت صدق، به رویا و خیالبافی شبیه می‌شد.
گفتم ماندن در سیاه‌چادر در ظلمت لوت، گفتم حیوان وحشی، پرسیدم حشرات موذی، کمین سلاح‌داران، حملهٔ نقاب‌پوشان؟ گفت اصلا، ابدا، هرگز، هیچوقت.
گفت از همه بیابان‌نشینان عهد گرفته‌ام، هیچکس اسلحه حمل نکند، گفت ۶۰۰ کویر‌نورد در یک روز آمدند یک نفر مسلح نبود، یک نیروی انتظامی نگهبانی نداد.
گفت اگر یک سوییچ روی یک ماشین باشد هیچکس نمی‌برد، باز هم گفت اگر یک زن تنها برود و شب بماند امنیت برقرار است.
این‌قدر از سفر مردم به بیابان و شب‌مانی و امنیت آن گفت که گمان می‌کردی او نمایندهٔ یک آژانس تبلیغاتی به سبک مردم بیابان‌نشین است، یا یک روحانی تورگردان است یا شهردار یک شهر مدرن  ولی دورافتاده و بدوی اما به زبان راست خالص.
غرق ستارگان کویر لوت بود. عاشق روستا و عشیرهٔ یکجا‌نشین‌شده‌اش. دوستار امنیت و پیشرفت مردمش. عاشقِ مهمان‌های بیابان لوت.
#بیابان_لوت
#سيستان_بلوچستان
#مولوى_براهويى
#روستاى_گراجه

آتش‌نشانی‌ام آرزوست

عكس و فيلم‌های زیادی هست از لحظه‌ای که پلاسکو فرو ریخت. یاحسین‌ها و یا امام‌ رضاهایی که از دهان خشکیدهٔ مردم به هوا ساخت. قلب‌هایی که تا نزدیکی مرگ رفتند.
اما هیچکدام مثل فریادها، ضجه‌ها، اشک‌ها، به‌خود‌پیچیدن‌ها، در‌هم‌شکستن‌های آتش‌نشان‌ها نیست.

در فیلمی بسیار تکرارشونده، پلاسکو، ناگهان، در مقابل چشم شهر، می‌ریزد و آتش‌نشان‌ها به خاک می‌افتند، می‌دوند، فریاد می‌زنند، نام دوستان‌شان را صدا می‌کنند. بی‌تابی‌ بیداد می‌کند.
این‌همه تصویر از گریه‌های بلند، اشک‌های روان، دردهای پخش‌شده در صورت مردان قوی، رشید، نیروهای آزموده، آتش‌دیده، تناقضی عجیب است. 
می‌گویند مردها کم گریه می‌کنند، دستکم در علن. بسیار‌حادثه‌دیده‌ها کمتر، گویی تکرار، دل را سخت می‌کند، اشک را خشک و نگاه را سرد.
می‌گویند جراحان، از خون نمی‌ترسند، امدادگران نیز، خبرنگاران و نظامیان هم.
می‌گویند آتش‌نشان و روزنامه‌نگار و امداد‌رسان برای این روزهای خون و آتش تربیت شده‌اند، عضله‌های احساس‌شان نرم نیست، مهارشان به دست مربی عقل است.
حالا،این ناسازگی، این تناقض، این آشنایی‌زدایی عجیب است. 
این آماده‌شده‌ها برای روزهای مرگ، برای افتادن، سوختن، شکستگی، چرا اینچنین له می‌شوند وقت شنیدن و دیدن مرگ دوستان‌شان؟
و چرا این‌چنین راحتند در ریختن این اشک‌ها؟ چرا مویه می‌کنند به راحتی جلوی چشم‌ها و دوربین‌ها و لنزها؟
گویی بهشت‌زهراست. خبر مرگ، داغ و تازه است. حرمتی ندارد سوگواری، بر سر زدن، افتادن، خاک بر سرریختن.

تا به حال، چند بار از جلوی ایستگاه آتش‌نشانی عبور کرده‌اید؟ چندبار به والیبال‌بازی‌کردن‌شان  لبخند زده‌اید؟ 
انگار بچه‌های یک خانواده آمده‌اند حیاط، بازی می‌کنند و فارغ از محیط، فریاد می‌زنند.
هم‌خانوادگی، زیست شبانه‌روزی، هم‌سفره‌گی، عامل این دلبستگی و وابستگی است؟
یا هم‌خطر‌بودن، هم‌آتش بودن، هم‌نردبانی، هم‌نفسی در جدال با مرگ، ازخودگذشتگی، یا وفا، مراقبت از دیگری، 
زندگى شبانه‌روزی، این‌طور، یک‌خانواده‌شان کرده؟

این نیست که بارها و بارها، یکی در‌میان، جان هم را نجات 
داده‌اند؟ فکر کنید اعضای یک خانواده، روزی یک‌بار، چند‌بار، جان هم را نجات دهند. وقت رفتنِ یکی، باقی چگونه‌اند؟

این نیست که اضطراب و ترس خانواده‌هایشان را حمل می‌کنند؟ می‌دانند هر لحظه، با هر آژیر، قلب بچه‌ها، همسر، مادر، پدر می‌گیرد؟ حالا، این غم خانوادهٔ برادران‌شان نیست که با پلاسکو، یک‌جا، آوار می‌شود؟
این نیست که جان‌شان در دست‌شان است و در لحظه، با باز کردن مشت، می‌پرد؟ این نیست که لبهٔ بام‌اند و با مرگ نرد می‌زنند؟ این هر‌لحظه‌مردن، رقیق‌شان نمی‌کند؟ لطیف‌شان چطور؟ 

این نیست که کارشان آزاد‌کردن جان‌های در‌آتش‌ماندگان است؟ چشم‌شان هر آن، کودکی، پیرزنی، از کارافتاده‌ای،
را صید می‌کند، دست‌های‌شان بغل می‌زند و  می‌گریزاند؟
این جان‌بخشی است که نرم می‌کند و آمادهٔ اشک؟

یا قصهٔ غصهٔ دیگری است؟ غم کمبود وسایل، نبود امکانات، قدرناشناسی‌‌های قانونی، بی‌آموزشی، بی‌توجهی، فساد اداری، رشوه؟ با که گوش شنوا نیست، چشم بینا؟ ماندن در ترافیک‌ها، آژیر‌کشیدن  زیر گوش‌ کرِ ماشین‌ها؟

آتش‌نشانی‌ام آرزوست.


تولد یک خدا

در من والاحضرتی ظهور می‌کند، شاید پادشاهی، شاید دارم خدا می‌شوم. من منم ولی آن‌ها مرا خدا می‌کنند. نفس‌شان بند می‌آید. آب دهان‌شان را قورت می‌دهند. گاه دست‌های‌شان می‌لرزد. کلمه‌ها را گم می‌کنند. هرچقدر کوچک می‌شوند، من رشد می‌کنم. آن‌ها پایین می‌روند من قد می‌کشم. صدای ضعیف‌شان را که می‌شنوم صدایم بم می‌شود. شاهین خوشبختی را روی شانه‌های‌شان حس می‌کنند ولی همین شاهین خردشان می‌کند.
در من خدایی طلوع و در آن‌ها بنده‌ای طلوع می‌کند.

بعد از رفتن

مادری، سه‌سالگی غمگین و بی‌پناه‌اش را در تن دخترش جا گذاشته رفته.

به نام خدای سبزیجات

سر کوچه دبستان پسرانه می‌ایستد. از صبح زود می‌آید با دو گونی خیس از  سبزیجات. نمی‌دانم گاری‌اش را شب‌ها، به کجا می‌سپرد.

قدش بلند نیست. از روی صورتش هم نمی‌توان سنش را حدس زد. صورتش پهن است، سفیدکم‌رنگ، یا شیری‌طور. اجزای صورت کودک‌واره‌‌اش، بی‌لبخند‌، بی‌اخم، بی‌خشم و بی‌حالت است. دهانش، وقت حرف‌زدن آن‌قدر باز نمی‌شود که کلمات جدا‌جدا، بیرون بیایند، یعنی بی‌وقفه و پیوسته به گوش می‌رسند. تک‌جمله‌های بی‌تفکیک، نگاه‌های رفته زیر پلک کوچک، سری که کم  بلند می‌شود.

سبزی‌های کوچک و دسته‌دسته را روی گاری چیده، سبز و شاداب، تازه و نو. به ترتیبِ همه سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد که معلوم نیست چرا گشنیزها را آن لبه می‌چینند و جعفری‌ها را روی این لبه. این دوقلوها چرا از هم جداهستند شاید برای اینکه اشتباه نشوند. تشخیص آنها برای تازه‌عروس‌ و دامادها سخت است. ترب‌ها و پیازچه‌ها رالبه دیگر طوری که معلوم شود میزان سبزی‌بودن‌شان با بقیه فرق دارد ودیگران سبزی‌ترند.

منظوراین‌که پیچ وخم حرفه‌ای خودش را می‌داند.

با اسکناس غریبه است. چشم‌هایش خوب کار می‌کند اما پول را نمی‌شناسد. از لمس اسکناس‌ها انگار می‌فهمد که چند‌تومانی است.  می‌ترسی بقیه پول را اشتباه برگرداند. اما هیچ‌وقت، تاحالا که نشده.

تخفیف زیاد می‌دهد. بخصوص درمورد اسفناج که با یک باران، هزارتومان روی قیمتش می‌رود.

امروز درگرگ و میش صبح دیدم روی پله آرایشگاه‌ِ بسته نشسته و سر برزانو به خواب رفته کنار سبزی‌های تازه‌چیده، به هم‌فشرده  از شهرری، از شهریار یا از کرج‌آمده.

همه چیزمثل سبزی‌فروش‌های دوره‌گرد است. با این تفاوت که خودش انگار، یک سبزی بزرگ‌شده است. یک گیاه آرام. یک ریحان یا یک جعفری یا پیازچه آدم‌شده ولی هنوز به آدمی‌نرسیده.  یکی از آن دسته‌شده‌ها، بی‌صداها، پاک‌شده‌ها. 

بوى عيدى

هر كدام دو تا اسكناس نو گرفتند. دو‌تا هزار‌تومانى. عيد اولى بود كه بهزيستى نبودند. مراقب چشم‌هاشون بودم وقتی این تا‌نخورده‌های سبز را می‌گرفتند که هنوز بوی چاپخانه می‌داد. می‌گشتم ببینم سابقه‌ای از این اوراقِ سال نو در بایگانی چشم‌هاشون دیده می‌شه؟ نه، چیزی نبود. یعنی من ندیدم. حتی در نگاه شش‌ساله‌ها. شاید یادشون رفته بود. شاید اسکناسی که قبلا، گرفته بودند هزار‌تومنی نبوده. 
از جامعهٔ ماقبل پول آمده‌اند. ماقبل عید، پیشاتمدن. برخلاف بچه‌های کار و خیابان که خوب، رنگ‌ اسکناس‌ها را تمییز می‌دهند و همزمان با ما زندگی می‌کنند و پول رایج را می‌شناسند و می‌دانند با چقدر پول چه می‌توان خرید. 
اینها، اما، از طبیعت آمده‌اند، از کمون اولیه، از آخرالزمانی که پول نا‌رایج است. 
 اسکناس‌ها را نقاپیدند، در دست و انگشت‌هاشون معلق ماند. مثل قاصدکی که بادی آورد و نسیمی برد. چند دقیقه بعد چند تا از این هزارتومانی‌ها این‌طرف و آن‌طرف افتاده بود. مربی می‌پرسید بچه‌ها! این عیدی‌ها مال کی‌ان؟ 
آن‌ها بی‌خیال، مشغول باز و بسته‌کردن چترهای رنگی‌ای بودند که ضمیمه اسکناس‌ها بود. 

زیارت اهل قبور؛ گورستان ابن‌بابویه

دیروز رفتیم گورستان ابن‌بابویه. گورستانی به محوریت آرامگاه شیخ صدوق. بچه که بودیم هنوز بهشت‌زهرایی در کار نبود. بعضی از فامیل‌های مادری، در آرامگاه خانوادگی مرکز دیدار و زیارت اهل قبور بودند. دکتر خشایار و همسر باردار و خدمتکارشون که بارها و بارها، قصه فجیع تصادف و مرگشون را شنیده بودیم. آرامگاه تختی و منظره‌ای از باغ مصفا با درخت‌های بلند و بوی خاک خیس و جایی که حال مرگ نداشت. امامزاده‌ای محلی، گوشه دنجی که محل عزا نبود، غم نداشت، ترس و بیگانگی نبود. مرده‌ها آشنا بودند، به محض مردن غریبه و عجیب و دیگری نشده بودند. فراری نمی‌دادند، برعکس جمع می‌کردند، دور هم می‌نشاندند.
رفتنم پشیمانی آورد، باغ نبود، قطعه‌ای قبرستان بود با نرده‌های مرتب، امامزادهای با گنبدی عظیم و در حال ساخت، آرامگاه‌های تخریب‌شده. درخت‌ها نبودند و سایه‌هاشان و بوته‌هایی که یادم نیست شمشاد بود یا چیز دیگر.
حالا اینترنت می‌گفت که کشته‌شدگان سی‌تیر اینجا هستند.  فراش‌ها می‌گفتند «سی‌تیری‌ها» آن‌طرف هستند یا این‌طرف. سی‌تیری‌ها اسم‌گذاری جالبی است. ردیف‌هایی از قبر که لقب شهید داده بود روی یک سکو که دو تیر چراغ برق بلند چوبی سیاه قدیمی، دروازه‌اش کرده بود. معلوم نیست در چه دوره‌ای ارج و قربی داشته‌اند.
بالاتر قبر دکتر فاطمی بود. فراش‌ها اصرار داشتند قبر خواهرش را هم نشان‌مان دهند. همزمان که نوشته بود وزیر خارجه تاکید داشت سردبیر روزنامه باختر امروز. یاد دکترخانیکی افتادم که او را نمونه موفق یک روزنامه‌نگارِ در عین‌حال سیاستمدار می‌دانست. برایم کلمه سحرگاه سخت‌تر و بغض‌آور بود.
سر خاک موذن‌زاده اردبیلی یک خانواده بزرگِ افغان نشسته بودند و با حال حزن و عمیقی فرصت را وسیع می‌کردند. من دلم برای خودم می‌سوخت که چه بی‌اثر از دنیا می‌روم.
پیش از همه به آرامگاهِ آرام رجبعلی خیاط رفته بودیم. من فرصت را غنیمت گرفتم و به خاطر آن همه حال و ندبه احتمالی هزاران دلی که پراکنده بود، دعایی کردم. و نماز خواندم که می‌ترسیدم قضا شود. حال مردمی که می‌آمدند از حال زوار امامزاده‌ها پرسوزتر بود.
بعد از موذن‌زاده، فرخی یزدی را یافتیم و بعد آرامگاه دهخدا. خسته بودیم، همینکه به سمت در خروجی می‌رفتیم سنگ‌نبشته‌های دهه چهل را می‌خواندم. ساده و کم‌شعر. اکثرا شبیه هم. همان معروف‌ها که فاتحه‌ای بخوان و کن دلشادم. سنگ‌هاهم ساده وبدون فاصله طبقاتی زیاد. 
یک روز دیگر باید رفت برای خواندن روی سنگ قبرها. گفتند علامه طباطبایی و دکتر حسین شهیدی هم اینجا دفن شده‌اند. 
شهرداری‌ها توان عظیمی دارند هویت‌های محلی و تاریخی را خرد کنند و آن را امروزی یا اصلا بی‌هویت یا خط‌خطی جلوه دهند. 

من يك خودرو هستم


روزهاى اول رانندگى، سوت پليس و بوق ماشين ها، هيچكدام، براى من نبودند.
 درست چند ماه بعد تا حدود يك سال، همه سوت ها و بوق ها مال من بودند. تنها مقصرِ خيابان. بيشترِ دوره رانندگى، از اين نظر، كم اشتباه گذشت. سوت و بوقِ هركس مال خودش بود.
حالا ماشين فروخته شده و من پياده ام. لايه ى سنگينى از فلز، دور مرا نگرفته. ولى در پياده رو، با سوت پليس سرم را برمى گردانم. يعنى هنوز لباس ماشين پوشيده و در خيابانم.
من ماشين ندارم اما يك ماشين هستم.

خودرو